سفر به کانادا – قسمت دوم: واترلو، کانادای کوچک

14
2322
در قسمت قبل تا آنجا نوشتم که ساعت ها در باغ گلهای آمستردام از زیبایی بزرگترین باغ گلهای جهان لذت بردم و سوار هواپیما شدم تا به کانادا برسم. یکساعتی که تا تورنتو مانده مهماندار هواپیما فرمی را به همه مسافرین می دهد تا متعلقاتشان را اظهار کنند. فرم را می بایست در هنگام ورود به افسر مسئول فرودگاه بدهم. ورود بعضی اقلام بیش از مقدار مشخصی به کانادا ممنوع است مثلا سیگار یا توتون و محصولات کشاورزی. هواپیما می نشیند و ما وارد خاک کانادا می شویم. در ادامه همسفر من باشید.

فرودگاه پیرسون تورنتو بیش از حد معمولی و محقرانه است. البته در مقایسه با فرودگاه هایی مثل فرانکفورت و پاریس. اما روند انجام امور در آن سریع است و مشکلی وجود ندارد. اولین چیزی که برای تازه واردی چون من جلب توجه می کند دوزبانه بودن همۀ تابلوها و علایم است که چون فرانسه هم بلدم برایم بسیار خوشایند است. بعد از صفی نه چندان طولانی نوبت من می شود. افسر، ویزای شش ماهه توریستی را نگاه می کند و از دلیل آمدنم می پرسد و از اینکه در ایران در کدام شرکت کار می کنم. شاید می خواهد در لیست شرکتهای تحریمی چک کند شاید هم فقط می خواهد عکس العملم را ببیند. هرکدام که هست بدون معطل کردنم روی ویزای یک بار ورودم خط قرمز درشتی با ماژیکش می کشد، لبخندی می زند و می گوید Welcome To Canada. به همین راحتی وارد خاک کانادا شدم.

canada_pearson_airport.jpgعکس از اینجا

برای رفتن از فرودگاه تورنتو (که در اصل در شهر تورنتو نیست بلکه در میسی ساگا، شهری در نزدیکی تورنتو واقع شده) به واترلو (که شهر محل اقامت برادرم است) از سرویس Airways Transitکه از قبل قابل رزرو کردن است استفاده می کنم. این سرویس شامل ون هایی هفت هشت نفره است و برای مسیر تورنتو-واترلو 95 دلار هزینه دارد که به نظر زیاد می رسد اما ظاهرا کم کم باید به قیمت های بالای حمل و نقل در کانادا عادت کنم (درست مثل اروپا هزینه حمل و نقل در مقایسه با ایران بسیار گران است).
بعد از حدود 45 دقیقه می رسیم به خیابانی که منزل برادرم در آن واقع شده. راننده که فکر می کند من به خانه خودم برگشته ام از من می پرسد این شماره پلاک در سمت راست واقع شده یا سمت چپ؟ وقتی می گویم نمی دانم لبخندی می زند و چراغ قوه خیلی بزرگی را که مخصوص اینکار است روشن می کند و به آرامی روی شماره پلاک خانه ها می اندازد که برایم خیلی جالب است. چند لحظه بعد روبروی خانه برادرم هستم. خانه ای که بعد از چند سالی که اینجاست برای اولین بار می بینم.
از زمانی که با عجله به فرودگاه امام خمینی تهران رفتم تا پرواز کنم ظاهرا کمتر از بیست و چهار ساعت گذشته است اما در واقع نزدیک به چهل ساعت است که در سفر بوده ام (با احتساب اختلاف زمانی بین ایران اروپا و کانادا). ضریب هوشیاری ام به شدت کاهش پیدا کرده و به خواب احتیاج دارم. اولین قرص ملاتونین زیر زبانی را برای کاهش Jet Lag بالا می اندازم و بعد از چاق سلامتی با خانواده و دوستان خوبم که برای دیدن من به خانه برادر آمده اند به خواب می روم. خوابی که خیلی طولانی نیست اما واقعا می چسسبد.
صبح که می شود بیدار می شوم تا اولین صبحانه کانادایی ام را بخورم. البته نه در خانه که در جایی عجیب که در این شهر و شاید در ایالت اونتاریو معروف است. نامش City Cafe Bakery است و سیستم بسیار جالبی دارد.

canada-03.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

در اینجا انواع خوراکی ها هنگام صبحانه و ناهار به طور سلف سرویس موجود است و نان تازه  و پیتزا هم طبخ می شود، تا اینجا شاید چیز خاصی نباشد اما نکته اینجاست که هرچه خواستی بر می داری و می خوری و در پایان خودت حساب خورد و خوراک خودت را پس از محاسبه داخل ظرفی شیشه ای که برای اینکار قرار داده اند می ریزی. به همین سادگی!

canada-04.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

نه صندوقی هست نه صندوقداری و نه صورتحسابی! اعتماد کانادایی. به در و دیوار این محل عجیب بریده روزنامه ها حاوی مقالات و عکسهایی از این محل چسبانده شده که نشان از معروفیتش دارد.

canada-05.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

امروز از شانس خوب من شنبه است و بعد از صبحانه نوبت آن است که مرا با عجایب دیگری در کانادا (و احتمالا آمریکای شمالی) متعجب کنند! سنّتی زیبا و دیدنی به نام Garage Sale: لپ مطلب این است که هر کسی در طول سال، لوازم و چیزهایی را که دیگر به آنها نیازی ندارد اما هنوز قابل استفاده اند ( و حتی در خیلی موارد کاملا نو هستند و استفاده نشده اند اما مورد نیاز صاحب خانه نیستند) جمع می کند و یکی دوبار در سال (خصوصا در فصل بهار) آنها را (به قیمت خیلی کم) روبروی منزلشان یا در گاراژ خانه برای فروش می گذارند.

canada-06.jpg

قیمتها عمدتا خیلی پایین است (یک دلار تا ده دلار) و معلوم است که فقط می خواهند جنس را به کسی که نیاز دارد بدهند. بعضی کاغذی به میز حاوی وسایلشان چسبانده اند که می گوید همه عواید این فروش به فلان انجمن بیماران سرطانی یا حمایت از کودکان و غیره داده می شود.

canada-08.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

همه چیزی هم در بساطشان پیدا می شود: از چمدان و آینه و کتاب و دی وی دی بگیر تا لیوان و ظروف و وسایل تزئینی.
یکی از چیزهای بسیار جالب برای من حضور فعال بچه ها در این برنامه است، جاییکه بعضی بچه ها عروسک های خودشان را که دیگر نمی خواهندشان برای فروش گذاشته اند و بعضی هم شربت یا شیرینی ای درست کرده اند و به مراجعه کننده ها می فروشند.

canada-09.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

اینجا و آنجا وسایلی را هم می بینی که رویشان نوشته Free و هرکس که به آنها نیاز دارد بدون دادن پولی برشان می دارد و می برد. به نظر می رسد این نوع بخشندگی نه القائی از سیستم که چیزی ذاتی و نهادینه شده در وجود این مردمان است. چیزی که بسیار از آن لذت می برم.
از آنجا که امروز شنبه است می توانم از پدیده جالب دیگری هم در واترلو بازدید کنم. بازار کشاورزانسنت جیکوب (St. Jacobs Farmers’ Market).

canada-10.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

این بازار بیشتر بخاطر مردمانی که در شهرک “سنت جیکوب” در نزدیکی واترلو زندگی می کنند معروف است. این مردم که عمدتا کشاورزند به شاخه ای از مسیحیت اعتقاد دارند به نام “منونایت Mennonite” و زندگی هایی به غایت ساده دارند. اینها از تکنولوژی گریزانند و آنطور که دوستان می گویند در شهرکشان (که من فرصت بازدید آن را نداشتم) از تلویزیون، موبایل و این چیزها خبری نیست. لباسی خاص به رنگ سیاه می پوشند و ظاهری کاملا روستایی دارند.

canada-11.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

در بازار کشاورزان سنت جیکوب تعداد زیادی از آنها محصولات کشاورزی مختلفی را برای فروش گذاشته اند از میوه و سبزی بگیر تا عسل و یک چیز کاملا ویژه به نام “شیرۀ افرا” که درباره اش باید به طور کاملتر توضیح بدهم:
Maple Syrup یا همان شیره درخت افرا ماده ایست که محبوبیت زیادی در کانادا دارد. درخت افرا همان درخت معروف کاناداست که عمس برگش روی پرچم کانادا هم نقش بسته است. شیره گیاه هنوز هم بیشتر به همان روش قدیمی بومیان این کشور جمع آوری می شود یعنی با بستن یک سطل یا ظرف فلزی به قسمتی از پوست درخت و جمع شدن تدریجی شیره آن. بعد از جمع آوری شیره آن را می جوشانند و در درصدهای مختلف تغلیظ می کنند تا نهایتا چیزی شبیه عسل به دست می آید.
کاربرد این ماده را بعدتر در انواع محصولات کانادایی می بینم: در نان، بیسکوییت، پنکیک و حتی به جای شیرین کننده در قهوه فروشی ها مردم ترجیح می دهند از این شیره استفاده کنند.

canada-12.jpgبرای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

از شیره افرا که بگذریم در این بازار مکاره تقریبا هرچیزی به فروش می رسد: از غذاها بگیر تا لباس و گل و گیاه. همچنین هنرمندان خیابانی زیادی هم مشغول هنرنمایی هستند و بساط سرگرمی هم برای بچه ها مهیاست، تقریبا به کارناوال هایی می ماند که در اروپا دیده ام اما این یکی هر شنبه اینجا برپاست!

پی نویس: الان که به عنوان این قسمت از نوشته ام نگاه می کنم توضیح مطلبی را لازم می بینم: راستش واترلو یا هر شهر کوچک دیگری در کانادا با استانداردهای آمریکای شمالی کوچکند اما در واقع با استانداردهای اروپا و خیلی جاهای دیگر دنیا وسیع و بزرگند. در طی چند روز اقامتم در واترلو هرگز نتوانستم کل شهر را ببینم اما درک وسعت شهرها در کانادا واقعا دشوار نیست. کافی است سوار ماشین بشوی و گاز بدهی. ممکن است حتی بعد از نزدیک به یک ساعت هنوز در محدوده همان شهر باشی!

ادامه دارد…

سفر به کانادا: قسمت اول – آمستردام، باغ بهشت

سفر به کانادا – قسمت سوم: از واترلو به تورنتو

سفر به کانادا – قسمت چهارم: آبشار نیاگارا

سفر به کانادا – قسمت پنجم: آفریقا در کانادا

سفر به کانادا – قسمت آخر: از اتاوا تا مونترال در پنج روز

توجه: این مطلب به صورت اختصاصی برای ‏Writeage.com‏ نوشته شده درج تمام یا قسمتی از ‏این ‏مطلب، ‏تنها با ذکر نام سایت و آدرس دقیق این صفحه مجاز است.

کانال تلگرام عصرنوشتن

14 دیدگاه

  1. این مورد رو که یه صندوق میذارن واسه پول و یه دفتر و خودشون میرن کار خودشون رو می کنن به شخصه دیدم تو سوئیس. متاسفانه اگر تو ایران یه همچین سیستمی راه بیفته تو 30 ثانیه همه اجناس رو می دزدن. برا همینه که دغدغه ایرانیا نون دادن خونواده و اجاره خونه اس ولی دغدغه اونا مریض شدن سگشونه.

  2. سلام
    ولي نميدونم ، خوبه يا بد. زندگيمون توي ايران رو ميگم.
    چرا يكي بايد اونجا به دنيا بياد و لذت ببره و يكي توي افغانستان يا همسايه اش ايران باشه و ذلت ببينه .. ما شديم لولو خورخوره براي اين انسان هاي سراپا فرهنگ
    من هميشه سفر نامه هاي دكتر جان رو ميخونم و دوست دارم كار ناتمام سفرنامه افريقا رو هم تموم كنن تا ما به اخرش برسيم

  3. سلام به همه به خصوص دکتر عزیز
    دکتر نگفته بودی به زبان فرانسه هم واقفی
    کارت خیلی درسته….
    امیدوارم کشور های اینچنینی هر روز 100 برابر بهتر از دیروز بشوند………(آرزویی که در این مملکت…به مانند مزاح میماند)….چه کنیم که خداوند تقدیرمان را این چنین و در دستان این مردمان نهاده است…گناهی نا بخشودنی مرتکب شده ایم و خود نیز میدانیم…پس میگوید بچشید طعم این که خواسته اید
    خیلی دیگه اوج گرفتم نه؟ (:
    بهتره به همون شخصیت بیخیال و سر خوش پناه ببرم
    به قول طرف
    بیخیالی طی کنم

  4. تا زمانی که قدر چیزی را که داری ندانی به چیز بهتری دست پیدا نخواهی کرد.
    جامعه ای که مردمانش دائم در حال “غرولند” و “حسادت” و با عرض معذرت “دزدی” هستند آینده ی روشنی ندارد.

  5. بله دوست عزيز طبق آماري كه از لحاظ شاد و خوشحال بودن مردم جهان منتشر شده دانمارك اول و ايران رتبه ي 208 در جهان رو داشته و در اين تحقيق به ميزان نرخ بيكاري در كشور نرخ تورم و آلودگي شهرها و جمعيت و سرانه هر نفر و مكانهاي تفريحي و …توجه شده .ايشالا قسمت شه ما هم يه سفر كانادا بريم واقعا آدمهاي باشعوري هستن و به علم و ادب مشهورن.

  6. خواندنی و جذاب می نویسید. نمی دانم آیا واقعا مردمان این کشورها اینقدر که از دید ما به نظر می رسند، واقعا تا این اندازه خوشبخت و شاد هستند؟ فکر می کنم باشند. اگر نبودند این همه آرامش، نوع دوستی و پیشرفت نداشتند. منتظر قسمتهای بعدی سفرنامه هستم. / سلامت و شاد باشید

ارسال یک پاسخ